درباره هوشنگ عیسی بیگلو

توانایی رویاندن عشق، اعتماد، درک و تفاهم متقابل در کویر وحشت !

هوشنگ عیسی بیگلو همانگونه می زیست که می اندیشید، انسانی منفعل و از خودبیگانه نبود. هرگز به بردگی فکری تن نداد. او با خود و طبیعت به آشتی و یگانگی رسیده بود… ولی برای رسیدن به آشتی با همنوعان و ساختن جهانی دیگر و انسانی تر در تمام ابعاد ممکن علیه بت واره ها، دگمهای مقدس و مناسبات سرکوبگر مقاومت و مبارزه را به طبیعی ترین و انسانی ترین شکل ممکن سازماندهی می کرد. در این مبارزه از قدرت ابتکار و شجاعت بی مانندی برخوردار بود. انگیزه مبارزه او ریشه هایش در چشمه زلال و روان عشق بود، نه در تنفر!
هوشنگ این توانایی را داشت که بقول خودش “در کویر وحشت” با صداقت، اعتماد، احترام و عشق به انسانیت و انسان مشخص یعنی هم سلولی و هم صحبت و حتی نگهبانش… زیباترین روابط انسانی را بیافریند و هنوز بعضی از دوستانش بعد از گذشت چهل سال از آنروزها می گویند آن دو هفته ای که در شکنجه گاه مخوف کمیته مشترک با تو بودم بهترین دوران زندگی ام بود! هوشنگ آنقدر صداقت و عدالت داشت که در بیان این جمله بمن می گفت باید با افزودن “یکی از ” به اول این جمله آنرا اصلاح کنیم، زیرا او زن و بچه دارد و حتما با آنان نیز لحظات بی نظیر و زیبایی داشته! سپس گفت زیباترین روزهای زندگی آنهم در کمیته مشترک؟ باز خودش جواب داد آری در آن کویر دهشت آن اعتماد بیکران و درک تفاهم متقابل چقدر زیباست! آری آن روزها جزئی از زیباترین خاطرات زندگی ما بود. در باره همبستگی و تفاهم دوجانبه بی کران می گفت: “وقتی یکی میگرید دیگری باید بتواند شوری اشگ چشم او را احساس کند…!”
بقول مولوی “هرچیز که در جستن آنی آنی” هوشنگ در تمام عمر در زندان و در آزادی در جستجوی عشق، اعتماد، احترام و درک متقابل بی کران بود. شاید برای خیلی ها این چهار کلمه یک واژه معمولی یا تزئینی است ولی برای هوشنگ مهمترین معیار و محک تشخیص سره از ناسره و معنی و مفهوم زیست انسانی و راهنمای زندگی اش بود…” عشق چه زیباست، درک و تفاهم متقابل چه زیباست… و احترام، احترامی نه فقط بر مبنای مصبوعات. برمبنای محسوسات و مشروطات زیباتر است… چه زیبا بود جهانی فارغ از ستم و بی عدالتی… ” هوشنگ هرگز به مثابه بیگانه ای در میان بیگانگان نزیست. انسان عاشقی بود که اکسیر عشق او قدرت برانگیختن عشق طرف مقابل را داشت، عشق او عقیم و یک طرفه نبود. به همین دلیل روابط ومناسبات او بارآور و خلاق بود و توانایی تبدیل کردن بیگانه به آشنا و محرم راز را حتی در کویر دهشت، در شکنجه گاه جلادان ساواک داشت!… بی جهت نیست که در تاریکترین دوران تاریخ در دل دوستانش بذر عشق و امید می کاشت و در هر نقطه ای از جهان خانه دوستانش، خانه او بود!…
هوشنگ یکی از بزرگترین انقلابیون آزاداندیش و انسانگرای ایران بود…
راهش پر رهرو باد…

از یادداشتهای پراکنده احمد پوری در باره هوشنگ عیسی بیگلو
هلند  22 – 02 – 2015

One Comment:

  1. Ahmad. Mohammadi

    شير آهنكوه مردا كه تو بودي. نخستين بار در خانه ي مجتبي راجي اورا ديدم من كه كنجكاو مصطفي شعاعيان وكارهاي او بودم هرچه سئوال كردم پاسخي نيافتم. مرا نمي شناخت و ورود به خلوت هوشنگ به اين آسانيها نبود. تا خودش كشف وتجربه كرد. وراه داد. پس از آن هرگاه به آلمان ميآمد سهم من سرجايش بود. همراهي با او، بودن با او نوعي خوشگذراني دردناك بود. حواست را بايد جمع ميكردي. داستانهايش از جيمز جويس هم سخت تر بود. روايتهاي نوشته يا ثبت شده را ميتواني دوباره وچند باره بخواني ويا ببيني. اما روايتهاي هوشنگ فقط يكبار بود. ودهليزي هزار تو درزمان ومكان. گاهي نميدانستم اكنون كجاييم. ١٣٥٣ يا ١٣٥٤ ويا ١٣٥٧ -٦٠-١٣٩٢و رفت وبرگشت. وهوشنگ اعم بود. اعم بر همه بود براي او انسانيت،شرافت ودر يك كلام نوعي از اخلاق مهم بود. هر چند در خانواده ي چپ بود امابسياري ازراستها را هم دوست داشت به آنها احترام ميگذاشت. دوستانش نه تنها مردها كه زنان هم بودند. كودكان وجوانان هم بودند. او هيچ مرزي با زنان ومردان وكودكان وپيران وجوانان وسالم و بيمار نداشت. زنان بايد بنويسند واز عظمت رابطه ي او با زنان بگويند. هرچند در بسي موارد سنتي بود اما مدرنترين رابطه رابا زنها داشت. اصلًا به برابري زن ومرد فكر نمي كرد در عمل چنين بود.افسوس زماني اوراكشف كردم كه زهره ي نازنينم ازدست رفته بود. چه دوستي عميقي ميتوانست بين انهاپديدارشود. اويعني هوشنگ بسيار غني بود. آنقدر كه به همه به اندازه ي كافي ميرسيد.
    آدمي در برابر او احساس حقارت ميكرد واين نكته ي درد ناك رابطه ي مدام بااو بود. هيچكس وهيچ چيزرا فراموش نميكرد. نام هوشنگ كشاورز صدرراكه آوردم دفترچه تلفن معروفش را درآورد وبلافاصله سه نفره كلي با هم حرف زديم. اول او رفت. تا نام ايرج واحدي پور را آوردم به همين ترتيب. اين نامها رامي آورم تاوسعت رابطه ي اورانشان دهم واينكه او چگونه اعم بود. علي پاينده كه برايش تعريف كرده بود كه ما هم پرونده بوده ايم پارتي ام كلفت شده بود. او از قله ها حمايت ميكرد. در اخلاق درمقاومت. فدايي مجاهد توده اي وغيره برايش فرقي نداشت. گاهي كوهي از حقارت را ميبخشيد وگا هي از خشي بر چهره اي صرف نظر نميكرد. در نزديكيهاي من رضاجوادي وفرخنده راميپرستيد ويكراست به آنجا ميرفت. با من كه بود راحت بود هركاري دلش ميخواست ميكرد. رضا وفرخنده كار ميكردند ومن بيكار بودم. آنها رارعايت ميكرد من تا سپيده ي صبح همدم او بودم. حريف همپياله ي اونبودم اما به پايش مينشستم وعيش مدام بود. رضا به من ياد ميداد كه چگونه اورا بشنوم وبفهمم. دنبال كردن خاطرات وروايتهايش كه دهليزوار وهزار تو بود جان طلب ميكرد. نميتوانستي چشم بر هم بگذاري وصحنه اي را از دست بدهي. به مهدي جباري بديده ي احترام مينگريست. از يار ناديده ام پرويز قليچخاني هميشه تعريف ميكرد. واين روزها چه درتب وتاب است ودست مريزاد. قول داده بود كه مرا با او آشنا كند. اگر ماندم خودم خواهم رفت. مهم نبود كه در چه وضع وساعتي خوابيده باشد به موقع حاضر وآماده بود. همه گذشته برايش حال بود. اصلاً فراموش نميكرد.حوادث براي او تاريخي نشده بود. صحنه ها راچنان شرح ميداد گويي ديروز بوده است. حال آنكه قريب سي وپنج تا چهل سال از آن گذشته بود. صحنه هاي باز جويي آدمهايي كه آنجا بودند حرفهايي كه ردو بدل شده اند عيناً. اگر چند بار تعريف ميكرد همان بود بي كم وكاست. من فقط در رمان ” درجستجوي زمانهاي ازدست رفته” نوشته ي مارسل پروست چنين دقتهايي راديده ام. او مانند بسياري از زندانيان سياسي شكنجه شده تراوماتيك بود.جراحتي رواني كه هيچگاه فراموش نميشود.براي او بسياري امور وخاطرات تاريخي نشده بود. گذشته نبود. زمان حال بود با همه ي دقت وظرافت هايش. وقتي آنها را باز ميگفت سرشار ازاحساس وعاطفه بود. گويي هم اكنون جريان دارند در حال شدن اند. هرچند زخمهاي او عميق وطولاني بوده ودر نتيجه آثارش هم ژرفتر. اما زندانيان سياسي همه در اين درد مشتركند. وشايد يكي از دلايل اين نزديكيها همين درد مشترك باشد. در هوشنگ با خصلتهاي انساني او بشكل ويژه اي آميخته شده بود. وبا حافظه ي بي نظيري كه داشت. آنها را بازميگفت. وازپاي نمي نشست. او ديگر به “تئوري” ،”علم”يا ماركسيسم كار چنداني نداشت. با زندگي ،عمل،صداقت،شفافيت،اخلاق،شجاعت وصراحت سروكار داشت. دراين محدوده اي كه ماهستيم وبا اين رابطه ها حق داشت.
    اما دردنياي وسيع تري كه به جامعه وايران وجهان مربوط ميشد گاهي ،بقول سعدي، گفت وشنيدي داشتيم. او كه همه ي وجودش ايراني وايران بود. گاهي ميديدي با ايران قهر كرده است . نه تنها باحكومت بلكه با اداره ي ثبت احوال وشهرداري ودفتر خانه وارث ووراثت وحل وفصل امور كنسولي وغيره. حاضر نبود وكالت نامه اي تهيه كند وبه كسي وكالت بدهد كه برخي امور خانوادگي را حل وفصل كنند. گاهي هوشنگ كشاورز صدر هم همينگونه بود. اينها بهچوجه حاضر نبودند باكونسولگري ايران سروكاري پيدا كنند ودربرابر استدلال من كه ميگفتم اين امو ر سياسي نيستند وكنسولي هستند. به كتشان نمي رفت واز آلوده شدن ميهراسيدند. هر چند اين عظمت آنها را ميرساند ولي بين حكومت*ودولت* فرق است وآنها خود دانشمند بودند وبهتراز من ميدانستند. اما آن خلوص وپاكي كه آنها با آن ميزيستند مانع اين تفكيكها بود. رفيق قديمي وبزرگ من كه يادش گرامي باد بهروز راد هم ميگفت : ماركسيست شدن تحول كيفي در خصلت فرد است. ومن كه آن زمان مي انديشيدم ماركسيسم علم است يا علمي است. وميگفتم كه علم پديده ايست خارجي ويادگرفتني وربطي به خصلت ومنش ندارد. بحث وجدل درميگرفت.اين سخنها را درمرگ او ميگويم كه سخنهاي سختي است وباپشتيباني او. كه ازاو ياد بگيريم نه لزوماً قهر اورا از ايران وگاهي از واقعيت بلكه اينرا كه به همه احترام بگذاريم وگوش كنيم. سرنوشت مهاجرين روسيه ي تزاري كوباييها توده ايها وخيلي هاي ديگر در برابر ماست.واقعيت موجود جامعه ي ايران رابشناسيم .بويژه اكثر ما كه بيش از سي سال است از آن دوريم. براي رسيدن به قله بايستي پيچاپيچ رفت وبه سنگلاخ ها ارج گذاشت.
    دربرابراو بياد او سرخم ميكنم . بهمراه اين كلام درسوگ او ميگريم.
    شيرآهنكوه مردا كه توبودي.شاملو
    احمد محمدي

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *