یاد و خاطره های خوب هوشنگ عیسی بیگلو – زهرا هوشنگی

حدود 25 سال بیش که وارد فنلاند شدم از دوستی شنیدم که انسانی شریف و بزرگ در این مملکت زندگی میکند بنام هوشنگ عسیی بیگلو .وقتی در مورد صفات و خصوصیات اخلاقی او شنیدم بدون این که اورا دیده باشم شیفته ی اخلاق و صفات انسانی او شدم.
برای اولین بار که با او آشنا شدم سال 1991 نمایشگاهی در مورد ایران بعد از انقلاب و کشتار مردم شریف و مبارز کرد ترتیب،داده بود پیش آمد با خوشحالی  جلو رفتم خودم را معرفی کردم و دست دادم .

همه دوستان و اطرافیان او را خوب می شناسند و احتیاجی به معرفی من ندارد بخصوص کسانی که زمانی هوشنگ وکیل مدافع آنها و یا اعضا خانواده شان بعنوان زندانی سیاسی بوده است .نگاهی عمیق داشت و با همان نگاه عمیق و در عین حال کنجکاوانه دستش را جلو آورد و سلامی کرد.

همه ی ما میدانیم او خود نیز در زمان شاه و بعد از انقلاب از فعالان چپ بوده و 4 سال را نیز در زندان بسربرده و شکنجه های بسیاری را متحمل شده بود اما آنچه مسلم است بخاطر شناختی که از او دارم هوشنگ فقط یک مبارز سیاسی و یا وکیل مدافع انسانها نبوده خود نیز انسانی شریف، صمیمی ، افتاده و فوق العادل حساس بود که نه فقط به طیف چپ بلکه به تمام اقشار جامعه ایرانیان تعلق داشت، این را ما همه در روز برگزاری مراسمی که در رستوران ایدا و یا آخرین روزی که با او وداع کردیم دیدیم ایرانی های زیادی با افکار و اعتقادات مختلف در این مراسم شرکت کرده بودند. همگی رابطه ای عمیق و احساسی با ایشان داشتند. خانه ی گرم او و آنو همسر عزیزش در فنلاند پذیرای دوستان از بزرگ تا کوچک بود. او رابطه بسیار زیبا با بچه ها داشت و بچه ها هم او را دوست داشتند.

از او خاطرات بسیاری دارم ساعت های طولانی از دوران زندان و انسانهایی که بخاطر عشق و انسانیت و در راه مبارزه برای آزادی جان باخته بودند می گفت، انگار باری سنگین بر دوشش بود که تا لحظه آخر آن را بر زمین نگذاشته بود که ما یادمان نرود.
اواخر سال 2014 ماه های نوامبر و دسامبر سه بار او را دیدم یک سری کتاب سفارش کرده بودم، رفتم کتابها را گرفتم و بالاخره بعد از سالها دوستی از او پرسیدم که چرا هیچ وقت تقاضای ملیت فنلاندی را نکردید.
او با نگاهی عمیق دور را نگریست و با صدایی رسا گفت: کنسول روس به در خانه ی ستار اسب فروش قره داغی رفت و پرچمروسیه را به او داد تا به سر در خانه خود بیاویزد و بدین ترتیب امنیت او تامین شود.
ستار اسب فروش قره داغی جواب داد نمی خواهم، کنسول روس عصبانی شد و گفت: چرا نمی خواهی؟ ما می خواهیم به توامنیت بدهیم و تو می گویی نه! ستار خان جواب داد: من هر چه کردم بخاطر این بود که هفت ملت را زیر پرچم خودمان جمع کنم، نمیخواهم.

دوباره نگاه عمیق او به دور و سپس سکوت…….

بار آخر که به دیدنش رفتم قبل از رفتش بود، گفتم هر وقت کتابها را میخوانم و یا می بینم یادم میافتد که شما آورده ای جوابی که داد بعد از این که او را از دست دادیم مانند زنگی در سرم صدا کرد این کتابها از من یادگاری است که هر وقت خواندی یادم میکنی. حرف آخر این است که عسیی بیگلو ی عزیز اگر استبداد نگذاشت ستار خان هفت ملت را زیر پرچم خودش جمع کند اما تو توانستی در این غربت ما هفت ملت را زیر سقف خانه گرم خودت جمع کنی.

یادش زنده و گرامی
زهرا هوشنگی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *