زندگی، شخصیت و مبارزات رفیق هوشنگ عیسی بیگلو

مطالبی پیرامون زندگی، شخصیت و مبارزات رفیق هوشنگ عیسی بیگلو

میهمانان ارجمند، رفقا و دوستان گرامی.
ما امروز از قاره ها و کشورهای مختلف برای ادای احترام به زندگی و مبارزات رفیق هوشنگ عیسی بیگلو، کادر برجسته جبهه دمکراتیک خلق، مارکسیست و پیکارگر ثابت قدم راه آرادی، دمکراسی و سوسیالیسم و عضو کانون وکلای دادگستری ایران، در اینجا گرد آمده ایم!

مرگ هوشنگ عزیز انعکاسی کم نظیر میان سازمانهای مختلف سیاسی چپ و دمکرات ایران، شخصیتهای سیاسی ترقی خواه و رفقا و دوستانی با سمتگیری های بسیار متنوع ایدئولوژیک-سیاسی داشته است. چندین فرستنده تلویزیونی برنامه های ویژه و مصاحبه هایی در سوگ رفیق هوشنگ ترتیب دادند و به ستایش زندگی، شخصیت و مبارزاتش همت گماشتند.

رفیق هوشنگ در کنار گردانی چون وارطان، کتیرائی، مرضیه احمدی اسکویی، دهقانی، ویدا گلی آبکناری، اشترانی و مصطفی شعاعیان و دمکرات – انقلابی هایئ چون حنیف نژاد، فاطمه امینی و ذولانوار، از جمله بی شمار قهرمانانی بود که در درازنای تاریخ خونین میهنمان سنت پیکار علیه استبداد و تحقیر انسان را تداوم بخشید. او با مقاومت و استواری بی تزلزل و تاپای مرگ خود در قتلگاه کمیته مشترک، در دفاع از ارزشهای انسانی، تجسم این سنتها و خصایل انقلابی بود!
هوشنگ شیفته آزادی بود. انسانی بود دمکرات که برای استقلال فکری خود و رفقایش ارزشی بسیار قایل بود. گو اینکه او به جمع و ارزشهای جمعی عمیقا اعتقاد داشت اما، آزادی و حق انتخاب فردی و تکامل آنرا بی قید و شرط می خواست.

او خود نمونه با ارزشی از استقلال اندیشه و عمل بود آنچنانکه هرگز باکی نداشت از تنها ماندن، اگر دفاع از حقیقت آنرا اجتناب ناپذیر می کرد!

براستی ریشه های ستبر این درخت تناور در کدام خاک استوار بود و از شیره جان کدام تاریخ، فرهنگ و سنن مبارزاتی تغذیه کرد که بلندای آن در مقابل هیچ طوفانی در گذر از رنجهای پیکار سر خم نکرد؟

هوشنگ نخستین فرزند از شش فرزند خانواده ای بود که در آن پدر و مادر با عشق ورزیدن به یکدیگر، محیطی آرام و سرشار از امنیت و مهر برای پرورش کودکان خود بوجود آورده بودند.

پدر او افسر شهربانی و مادرش آموزگار بود. انضباط توام با محبت و حمایت پدر از فرزندان، با عشق بیکران مادر در مراقبت از اعضاء خانواده و در تربیت فرزندان کمال می یافت، مادری که قلبی بزرگ برای دوست داشتن تمامی کودکان داشت!
فضای شاد و هماهنگ ناشی از استحکام مالی – عاطفی خانواده، و آغوش مهربان مادر نخستین دبستانی بود که هوشنگ و خواهران و برادرانش تاثیر تعیین کننده آنرا بر تکوین شخصیتشان در تمام طول زندگی بازتاباندند. او از نمونه مادر معنای عشق و هنر عشق ورزیدن را آموخت!

اعتبار شغلی – اجتماعی پدر و مادر، نه فقط زمینه رشد موزون شخصیتی کودکان را فراهم می ساخت بلکه تغییر محل خدمت آنان علت آشنایی کودکان با فرهنگها، سنن و آداب و رسوم مردم شهرها و نواحی مختلف میهن ورجاوندمان ایران بود.
شادی، مهربانی، اعتمادبه نفس، داشتن تفاهم در پذیرش تنوع درزیست و عقیده دیگران و انضباط، همه و همه حاصل رشد موزون دوران کودکی و زندگی خانوادگی است که هوشنگ آنها را همچون گنجینه ای گران بها در زندگی فردی و روابط اجتماعی اش در تمام طول عمرش پاس داشت.

هوشنگ در سال 1320 خورشیدی در تبریز متولد شد. دوران دبستان را در کرمان گذراند و دیپلم دبیرستان را در کرمانشاه گرفت. اینهمه، آموخته ها و ذخیره فرهنگی – معنوی و شخصیتی شد که به هوشنگ عزیرمان انعطافی عظیم و استادی ایی کم نظیر در فتح قلبها و ایجاد دوستی و ارتباطات انسانی در تمام طول زندگیش داد.

مادر فرهیخته با شرح قصه ها و متلهای کودکانه فرزندانش را با تاریخ و فرهنگ توده ها آشنا می کرد. از جمله شرح مبارزه و مرگ قهرمانانه بابک خرم دین، موضوعی بود که هوشنگ از کودکی با آن آشنا شد، به آن بسیار علاقمند گردید و از آن تاثیری ژرف در تکوین شخصیتش گرفت.

هوشنگ در نوجوانی فردی مذهبی بود. در مصاحبه ای تاکید میکرد که برای دیدن شاه تلاش کرد شاگرد اول استان کرمان شود، و شد! او می افزود که در بدو ورود به دانشکده حقوق اعتصاب شکن بود.

تا اینکه زندگی راه او را به جنوب شهر و کوره پزخانه ها می کشاند. او از این پس و تاپایان زندگی، همواره، با این افتخار زیست که وکیل گرسنگان و تیپا خوردگان باشد. عشق به انسان تحت ستم و غارت شده ای که زیبائی های جهان انعکاس رنج خلاقانه اوست، او را برآن داشت که بصرف دفاع حقوقی از رنجبران بسنده نکند. او راه پر از سنگلاخ و خونین پیکار برای تغییر جهان را، آگاهانه برگزید. او کتاب بسیار می خواند اما آشنایی با رفیق مصطفی شعاعیان نقش تعیین کننده ای در سمتگیری ایدئولوژیک – سیاسی اش ایفا کرد.

در بازگشت از مراسم بخاکسپاری آل احمد، در سال 1348 ، یعنی دو سال پس از آغاز کار بعنوان وکیل دادگستری با مصطفی آشنا شد و تا پایان راهی که از آنان خاطره ای یگانه ساخت، به آزادی، حکومت مردم و عدالت اجتماعی وفادار ماند!
هوشنگ در سفری که در سال 1352 خورشیدی به آلمان کرد با همسر فنلاندی اش خانم آنو آشنا شد. عشقی در اولین نگاه! عشقی که تا پایان زندگی اش رنگ زیبایش را بر هستی هوشنگ زد؛ لحظه ای او را تنها نگذاشت و در سخت ترین شرایط جسمی، زیر شکنجه، منبع نیروی عظیمی برای او بود.

هوشنگ روزی را که پس از نخستین گفتگو با ثابتی – رئیس اداره سوم ساواک – در حضور همسر و خواهر همسرش و پس از بازگردانده شدن از اطاق شکنجه در سلول تنهائیش داشته است، این چنین توصیف می کرد:

” حالم خوش نبود، بد بود. ترس تمام وجودم را پر کرده بود. ضعف شدیدی داشتم. یادم نیست که آیا در تمام روز چیزی خورده یا نوشیده بودم. در گوشه بالای سلول افتاده بودم. با چشم درونم، چشمان عزیزانم و بخصوص زنم را میدیدم که با چشمانی کاونده نگران من اند. نگاهشان گویاست! میگویند انسان باش و کسی را در رنجت شریک مکن! از تلاشی که خواهم کرد تا بتوانم در چشمان درون خود و در چشمان آنان نگاه کنم، برایشان سخن می گویم. نباید به آنو و نیایم بابک خیانت کنم!”

آری فقط چهار ماه پس از ازدواجشان، هوشنگ، همسر و خواهرش در قزوین دستگیر میشوند. مامورین ساواک که در نتیجه چهار ماه تعقیب ومراقبت می دانستند شاه ماهی دیگری به تور انداخته اند، با این امید که رفیق مصطفی شعاعیان را سرانجام از این طریق بدام می اندازند، آنان را فورا به قتلگاه کمیته مشترک منتقل می کنند.

پیش از آغاز جدال کابل با ایمان و عصب، عصبی تافته از پرنیان و پولاد، ثابتی در حضور همسر و خواهر او به هوشنگ توصیه می کند حرفهایش را بزند و با همسرش بسر خانه و زندگیش بازگردد!

او پس از شنیدن پاسخ هوشنگ می گوید: ” این شارلاتان ترین آدمی است که در تمام زندگی ام دیده ام. ببرید آنقدر بزنید که یا حرفهایش را بزند یا بمیرد! “

شکنجه های وحشیانه آغاز می شود.
کسانیکه با خوردن کابل شکنجه شده اند میدانند که این وسیله شکستن اراده انسان، یکی از مرگبارترین انواع شکنجه است.
هوشنگ هفده ماه در کمیته مشترک زندانی شد. در طول این مدت کتف چپ و دست چپش را شکستند و آنقدر کابل بر کف پاهایش زدند که جانیان بازجو و شکنجه گر ناگزیر شدند او را برای درمان زخمهای عمیق ناشی از شکنجه به مدتی بیش از یک ماه به بیمارستان شهربانی بفرستند، تا پس از بهبودی بار دیگر با همان قصاوت و بی رحمی او را شکنجه کرده به ناگزیر با پای متلاشی شده به بیمارستان شهربانی اعزام کنند!

شجاعت و استواری قهرمانانه او آنچنان شکنجه گرانش را تحقیر کرده بود که تمامی آنها با او با احترام رفتار می کردند. رفیق هوشنگ در مصاحبه ای نقل می کرد:

” طولی نکشید که درب اطاق باز شد و صدای قدمهایی و برجستن بازجو، پهلوی من کسی ایستاد برق کفشها و اطوی شلوارش را از زیر چشم دیدم. در روی ورقه کاغذی ستاره داود می کشیدم. صدایی از کنارم شنیدم که گفت: سلام آقای عیسی بیگلو. نگاهش کردم چهره ای نا آشنا و در پشت سرش تهرانی سربازجو با احترامی تمام. سلامش را جواب دادم. با ادب گفت: آقای عیسی بیگلو ما 15 سال است که شما را می شناسیم و برایتان احترام قایلیم حال متاسفم که شما را در این وضع می بینم. گفتم: آقا من شما را چه بنامم؟ سکوتی اندک طولانی و نگاهی سرد و تابنده ولی نه با نفرت و نه با خشم. گفت: من حسین زاده هستم. گفتم: پس دکتر حسین زاده شما هستید؟ پرسید: مرا می شناسید؟ متوجه اید که جواب نداد،… بله بارها اسمتان را شنیده ام. می پرسد از کجا؟ از رادیوهای بیگانه! پاها و دست چپم را بالا آوردم که در معرض دیدگانش باشد. گفتم آقای حسین زاده نه این دست شکسته و انگشتهای نیم ناخن مرا در موضع ضعف قرار می دهند و نه کراوات سولکا و کت و شلوار سولکا و کفش های ورنی ایتالیائی شما را در موضع قدرت قرار می دهند. هرگز در زندگی ام خود را در چنین موضع قدرتی احساس نکرده ام… “

یا در باره اولین ملاقاتش با سرتیپ زندی پور گفت:
” سرتیپ رضا زندی پور رئیس کمیته مشترک بود… صبح ثابتی آمده، شب هم سرتیپ رضا زندی پور آمده … نگاهی بمن انداخت و گفت : جانم چرا این بلا را سر خودتان آورده اید؟ خنده ام گرفت… پرسیدم من این بلا سر خودم آورده ام یا شما؟ ”
رفیق هم سلولی هوشنگ بعدها این صحنه را چنین تشریح کرد:
” هوشنگ به زندی پور گفت دنیا همیشه بر یک روال نمی چرخد. شاید یک روز شما اینجا جای من نشسته باشید و من آنجا جای شما ایستاده باشم!”
زندی پور بارها به دیدار رفیق هوشنگ آمد. شرح یکی از این دیدارها را رفیق اینگونه بیان نمود.
“در باز شد و رسولی بلند شد. صدایی گفت به به آقای عیسی بیگلو اینجا هستند! صدای زندی پور بود. قدم زنان آمد دست چپش را گذاشت روی شانه چپ من و گفت که آقای عیسی بیگلو سلام، حالتان خوبه؟ حالم خوبه؟ گفتم آقای زندی پور اگر بگم حالم خوبه، دروغ گفتم. دروغ گفتن قباحت دارد! اگه بگم حالم بده،
اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است
اشگ کباب مایه طغیان آتش است.
بنا براین میگم که به شما چه مربوطه حالم خوبه یا بد! گفتم اینقدر شرف دارم که بگم دندانهایم را شما نشکستید، هر چند آنهم بنوعی مال این دولت است، سال قبل در شهربانی شکسته اند نه اینجا … ولی پاها را زدم بالا ناخنها آمده بودند. ولی وضع خیلی خراب بود!”

آنان که بازجویی پس داده اند میدانند که برای سخن گفتنی چنین بیباکانه با زندی پور باید زندانی از زندگی اش گذشته باشد.

سرانجام حاصل مبارزات مردمی که فریاد می زدند: ” زندانی سیاسی آزاد باید گردد” درهای زندانهای شاه باز شد. و آنچنانکه رفیق هوشنگ خطاب به شکنجه گرانش فریاد زده بود، شکنجه گاه کمیته مشترک به موزه تبدیل شد.
هنوز چندی از آزادیش از زندان نگذشته بود که در راه تبریز “تصادفی” ماشین او و آنو همسرش به قعر دره ای پرتاب شد. آنها چنان جراحات سختی برداشتند که هنوز آنوی عزیز از عواقب آن رنج می برد.

بقول آنوی مهربان: ساواک کاری را که در زندان نتوانست به انجام برساند، در پی اتمام آن در بیرون از زندان بود.
هوشنگ اما، همچنان بدفاع پیگیر خود از زندانیان سیاسی و افشاء جنایات رژیم ستم شاهی ادامه داد.

پس از قیام، هوشنگ بعنوان وکیل مدافع آرمانهای توده ها بکارش ادامه داد.
مردم هنوز در خلسه آنچه گمان می کردند “انقلاب پیروزمندشان” است بودند که خبر ربوده و کاردآجین شدن رفیق هوشنگ زنگ خطری را بصدا درآورد که حتی بسیاری از سازمانهای انقلابی و انقلابیون هم آنرا نخواستند بشنوند و باور کنند!

اما چنین بود معنای زندگی برای هوشنگ، تغزلی از بودن به شدن، با زبان سرخ و سرسبزش و با وفاداری به میراث انقلابی میراث داران پیش از خود!
او چندی بعد از ربوده شدن توسط اوباشان رژیم اسلامی و درحالیکه بویژه همسرش از آسیبهای جسمی شدید ناشی از تصادف پیش از بهمن پنجاه و هفت رنج می برد، برای پیگیری معالجات، با همسر و دخترش عازم فنلاند شدند.

اما هوشنگ بعد از رفتن به فنلاند دفعاتی به ایران، کردستان برای بررسی اوضاع و امکانات مبارزه رفته است. هوشنگ 30 خرداد 1360 در تهران بود.

پس از مدتی رفیق هوشنگ بناگزیر راه آمده را بازگشت. در فنلاند او به کارگری ساختمان مشغول شد. سپس با پس انداز مختصری که از این راه فراهم آورده بود به پاریس رفت و انجمنی با کمک دیگر فعالان برای حمایت از متقاضیان پناهندگی پایه گذاری نمود که تا اخراج او از فرانسه، علی رغم امکانات محدودش به وظایف انسانی خود وفادار ماند.

در فنلاند او برای وسایل ارتباط جمعی و مردم چهره ای آشنا و مورد اعتماد بود. او در فنلاند نیز با کمک دوستان فنلاندی خود انجمن دوستداران ایران را راه انداخت. او همواره اطلاعات و عکس هائی از جنایات مرتکب شده جمهوری اسلامی علیه مردم ایران به همراه داشت و آنها را در دانشگاه ها و مراکز فرهنگی آن کشور هم چنین در اغلب تظاهراتی که علیه رژیم جمهوری اسلامی و حمایت از پناهندگان بود شرکت فعال داشت.

هوشنگ تا مرگ نابهنگام و باور نکردنی اش تمام هم و غمش کمک به پیشرفت جنبش دمکراتیک انقلابی مردم ایران و روشن نگاهداشتن چراغ رفاقت بود. او نمونه ارزشمندی از وحدت اندیشه، گفتار و کردار بود.

رفیق در یکی از سی و دو نامه ای که از زندان برای خانواده اش نوشت تاکید کرد:
“همه از شادیهای زندگی سهم خود را می خواهند ولی برای رسیدن به آن شادیها باید رنج و زحمت کشید و این رنج نیز باید باعدالت تقسیم شود… و این رنج کوره گداخته ای است که خیلی چیزها را بدرستی محک می زند…! زندگی فعلی برای من بسی آموزنده است. بگذار سرود محرومیت را در کانون خانوادگی خودمان هم لمس کنیم. بدیهی است می توان به ندای عقل و وجدان گوش نداد. ولی آیا می توان آن وجدان را از سخن گفتن و از فریاد بازداشت؟ و رنج آنگاه آغاز می شود که نتوان به ندای وجدان گوش فرا دهی!”

هوشنگ به سوسیالیزم اعتقاد داشت. اما تاکید میکرد که سوسیالیسم او نه سوسیالیسم اردوگاهی بلکه با محتوائی از عشق و احترام به حقوق انسان است. همیشه تکرار می کرد که: مسئله من اندیشیدن به حاصل عملم و وجدان فردیم است. احترام به انسان چیز بسیار مهمی است. احترام از عشق مهمتر است، زیرا از احترام، عشق به انسان بوجود می آید.

آری او به انسان می اندیشید؛ به عملکرد کوچک او بها می داد و آنرا می ستود. زیرا معتقد بود در هر حرکت کوچک فرد می توان تللوء شخصیت او را دید.
او انسانی جانبدار بود. اما این جانبداری بمعنی زندانی کردن خود در قفس تنگ کلیشه ها و چارچوبهای کهنه نظری و سیاسی نبود. او در فرایند زندگی بطور مشخص با انسانها برخورد می کرد. لحظاتی را تجربه می کرد که حتی در حسینی، قصاب بهترین فرزندان خلقهای میهنمان و شکنجه گرش هم، رگه هایی از واکنشی انسانی، یعنی “شرم” را می دید.

برای هوشنگ چیزی مقدس تر از منافع توده ها و احترام به انسان و ملاک و معیار های اخلاقی وجود نداشت. گو اینکه او خود را همیشه قطره ای از اقیانوس توده ها می دانست اما، اگر دفاع از حقیقت ایجاب می کرد، آماده بود راه خود را از جمع جدا کند.

هوشنگ اهل درد بود؛ درد انسان، درد آزادی انسان! نه اهل لفاظی های روشنفکرانه ای که بازندگی واقعی شان فرسنگها فاصله دارد! عیار واقعی صحت و سقم پایبندی به آموخته های تئوریک – سیاسی، نه حرافی در باره آنها، بلکه انعکاس آن آموخته ها در زندگی واقعی روزمره است. هوشنگ نمونه ای والا از کاربست آموخته ها در عمل مشخص بود.

رفاقت برای او رنگین کمانی بود از احترام به انسان، عشق، صداقت، اعتماد متقابل، رعایت موازین اخلاقی، شادی در روابط انسانی و کمک متقابل! او در هرلحظه زندگیش به این ارزشها پایبند بود. او همواره می گفت: ” احترام به انسان، دل آدم را پر از نور و گرما می کند.” انصافی که در برخورد با دیگران رعایت می شود، بسیار انسانی و زیباست.

می گفت: ” بگذارید چنان یگانگی بین ما باشد که اگر یکی گریه کند، دیگری شوری اشک او را حس کند.”
هوشنگ از هر جایی که گذر میکرد، با آفریدن عشق و امید، از خود ردپائی بر ساحل زندگی بجای میگذاشت!

رفیق هوشنگ!
خاموشی دریا، مرگ دریا نیست! خورشید فرداها از فراز شانه های انسانهایی چون تو طلوع خواهد کرد. تو در قلب و در خیال ما خواهی زیست و ما رویای تو را زندگی خواهیم کرد. انسان سرانجام پیروز خواهد شد.

بیست و هشتم فوریه دوهزار و پانزده (28 – 02 – 2015)

هیئت هماهنگ کننده یادمان هوشنگ عیسی بیگلو

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *